شب از نگاه پنجره زل زدهبه من که روی تخت افتاده ام
همین منی که بعد از افسردگیبه زندگی دوباره دل داده ام نسیم پرده را تکان میدهدو پلک پنجره به هم میخورددوباره چشم آسمان گریه کردبه شیشه اشک های نم میخورد مدام با خودم جدل داشتمچرا خدا مرا خراب ِ تو خواست؟!!!؟بیا درون سینه ام را ببینچه آتشی ز تو میانم به پاست چرا تو روی تخت من نیستی؟که مثل این پتو بگیرم بغلدلم گرفته پس کجایی گلم؟شبی به خواب من بیا لا اقل
برچسب:
نویسنده: کاوه رضایی